تبليغاتX
داریم می ریم استرالیا - سرزمین مادری - یک بازی وبلاگی
تمام داستانهای قبل از رفتن به استرالیای ما
    کوچیک که بودیم، بابام ماشین نداشت. ولی تقریباً هر هفته جمعه ما رو می برد گردش. چه صفایی! عجب شور و حالی بود اون روزها. جمعه ها وقت عشق ما بود اون روزها بی اونکه عاشق باشیم. بعدها که عاشق شدیم، ماشین دستمون رسید. اون وقت نشستم فکر کردم که چجوری بابای ما، ما رو هر هفته بدون ماشین میبرد تفرّج!؟ بعدش یه موقعهایی مصداق "سوار از پیاده خبر نداره، سیر از گرسنه" از کنار آدمهایی که توی صف تاکسی و اتوبوس، تو گرما و سرما وایستادن رد میشدم و نمی دیدمشون! این روزها اما، گاهی که از کنار این جمعیت منتظر (که انگار هیچ وقت نباید تاکسی گیرشون بیاد) رد میشم، کولرم رو خاموش میکنم اگه هوا گرمه، شیشه ها رو میدم پایین اگه داره بارون میاد، غصه شون رو میخورم چون میدونم خسته ان و این حقشون نیست (من فقط میگم این حق من نیست - حق من رفتن و گم شدن نیست - حق من یه زندگی بی ملاله - یه سقف و یه لقمه نون حلاله - گوشه ای از شعر تیتراژ یک سریال این روزهای تلویزیون!!) این جوری -به خیال خودم- شکرگزاری میکنم از اون چیزهایی که دارم. ارزششون رو لمس میکنم بی اونکه از دستشون بدم.

    گاهی باید یادآوری کنی که چی داری، گاهی باید (حتی شده الکی) ارزشمند کنی داشته هات رو، تا بتونی راحت تر اونها رو فدای یه ارزش دیگه کنی. ذهن آدمیزاد یه قانونی داره و باید همیشه یه جوری قانعش کنی. اگه الان پراید داری، فردا میخوای بی ام دابلیو LI 740 بخری، الان باید مغزت رو حالی کنی که پراید برات ارزش داره، که پرایدت رو دوست داشتی، که پرایدت یه موقعی آرزوت بوده که بهش رسیدی؛ این جوری منطقش درست میشه. یه جای کور نمی مونه! اگه ارزش پرایدی که سالها باهاش زندگی کردی و خاطره ها باهاش داری رو یادآوری نکنی، مغزت این رو نِفـرَت تلقی میکنه. و همه میدونیم که نفرت یه گوشه ای از قلبت رو سیاه میکنه که شاید دیگه سفید نشه!!

   وقتی قدر پولت رو ندونی، بی خودی خرجش میکنی؛ ولی وقت ارزش پولی که توی جیبته رو داری، پولت رو برای چیزی خرج میکنی که از خود پول ارزشمندتره. اینطوری بی خیال پول نشدی، فقط پولت رو با یه چیز بهتر از پول عوض کردی! در عین حال هیچ وقت هم به این نقطه نمیرسی که یه چیزی که دوست نداری بخری و اونوقت بگی: "ارزشش رو نداشت".

    به این بهانه، اینجانب از همراهان نیمه مهاجر (اونهایی که هنوز نرفتن) و مهاجر (اونهایی که رفتن) استدعا دارد که در فرصت مقتضی جواب دو تا سوال ذیل را در وبلاگ محترماشان قید کنند!!!!! (شما بخوانید "بـــازی وبـلاگـــی ســرزمیـــن مــــادری"    !!!!!!)

    1. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟
 (برای مهاجران استرالیا: "چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟")
 - یه خواهش: فقط حرفهای خوب بزنید و غم و غصه دار نکنین جوابهاتون رو جان عزیزانتان!!

    2. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟
(برای مهاجران استرالیا: "چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!؟")
 - یه خواهش: از ذکر جزئیات دریغ نکنید!!

شرایط اختصاصی بازی:
الف) التزام عملی به نظام وبلاگی!!!!!!! (حالا این بند یعنی چی، من نمیدونم)
ب)   هر کس باید 3 تا یا بیشتر از دوستان مهاجر یا نیمه مهاجرش رو دعوت کنه به این بازی! (این شرط تا جایی التزام آوره (!!) که تمام وبلاگهای بچه های مهاجر و نیمه مهاجر تموم بشن - حتی شده وبلاگ جدید درست کنید ولی این شرط رو رعایت کنید)
ج)   Copy و Paste از اصل 2 سوال الزامی است (تعارف نکنین!! من مشکلی ندارم)
د)   دروغ چرا؟ چون ممکنه این بازی وبلاگی جهانی بشه بدم نمیاد (حتی بلکه خوشم میاد) که اسم و آدرس خالق بازی سرزمین مادری در ابتدای امر آورده شود!
ه)   هر دوی مطالب شوخی و جدی پذیرفته میشود! فقط داستان رو زیادی صیاصی نکنید!!!!
و) قربون همتون!! چاکریم!
 
حالا اینها رو اول خودم میندازم تو هَچَل:
 . . . . . . . . . . . . . . . . . . پانی
 . . . . . . . . . . . . . . . خشایار
 . . . . . . . . . . . . . . . نیکی
 . . . . . . . . . . . . . . . آریا
 . . . . . . . . . . . . . لینا
 . . . . . . . . . . . ترنم
 . . . . . . یک دوست
 دامـــــــــــــــون ( - یه بوس شرعی!!)
از دوستان مهاجر و نیمه مهاجری که دعوت نکردم عذر میخوام / (این جملۀ آخر تقریباً توی این مایه ها بود: "همینی که هست"!!!)
 
.
.
.
.
.
.
حمید شرقترین وبلاگش رو حذف کرد!!! شرقترین برای همه بود! برای همه مهاجران! حق ما رو خوردی داش حمید!  موفق باشی همیشه!
.
.
.
.
.
.
حالا جــــــــــــــــــوابهــــــــــــــــای خـــــــــــــودم:
 
1. یه جواب کوتاه دارم واسش: فقط دو نفر اگه منصرف بشن در تشویق من به رفتن، انقدر ارزشش رو دارن واسم که قید همه چیز رو بزنم. یکی پانی که همراه منه، با منه، ولی اگه نخواد بیاد هیچ جا نمیرم. دوم پدرم اگه بگه نرو، اگه دیگه تشویقم نکنه، اگه دیگه خوشحال نباشه از رفتنم، رفتن برام ارزش نداره!!! بقیه ای که دوستشون دارم رو اگه مخالفت کنن میتونم راضی کنم. زورم به این دو نفر نمیرسه!!  
 
2. از جاهایی که دیدم و میدونم بینظیره حرف میزنم! شاید جاهای خیلی قشنگی تو دنیا باشه که من ندیدم، ولی تو ایران جاهایی دیدم که نمیشه دیگه مثالش رو آورد. درختهایی که سر نارنجی شدن تو پاییز دعوا میکنن؛ آبشارهایی که کوچکن ولی خشمگین؛ کوههایی که آرامن ولی باشکوه. (خیلی ساساتِ من عود کرد، نه؟ بقیه رو داشته باشین) از رودخونه هایی حرف میزنم که نمیدونن آلودگی آبهای سطحی و غیر سطحی یعنی چه!
واسه جواب به این سوال میشه از اینها هم حرف زد: ادبیاتمون، زبان فارسیمون، شعرهامون، مراسم عید و چهارشنبه سوری، از استعدادهامون، از منابعمون، از روابط گاه قشنگمون، از تاریخمون، از اینکه یه روزی همه این اطراف مال ما بود، ولی آیا اینها برای یه خارجی مهمّه؟ آیا به نظرتون نمیگه خوب که چی؟ مگه خودمون استعداد و امکانات نداریم، یا خودمون زبان شیوای (!) آزی نداریم که داری اینها رو برامون میگی؟
 
شاید راست بگه! شاید نباید جلوی کسی که اومدی پهلوش مهمونی زیاد پُز خونه ات رو بدی. این بازی واسه اینه که همه اینها بیاد دوباره تو ذهنت. نمیخواد واقعاً واسه کسی افه بیای! نمیخواد از زبان و شعرت بگی. ولی میتونی فرهنگت رو، تاریخت رو، زندگی بزرگت رو توی رفتارت نشون بدی!
این بازی فقط یک تلنگره. یه ویش . . ن (با ادبیش میشه: نیشگون  - البته از مغزت) که یهو از جا بپری و بری اونهایی که اینجا داری رو دوباره ببینی! اینجوری خوبیش اینه که تو حافظه ات میمونه و اونجا همیشه قشنگیهای اینجا به یادت هست. اینجوری با نِفرَت از اینجا نمیری. یه حس نوستالژیک قشنگ میشینه توی وجودت که اسمش رو میتونی بذاری افتخار!
 
هنوز آخر بازی نیست، حالا چشمات رو ببند و بدون اینکه به آجیل و نارنگی و موزی که برات میارن فکر کنی، تصور کن که رفتی مهمونی (رفتی استرالیا) داری قشنگی های مجلس رو میبینی، خوبی صاحبخونه، حالا بشین به این فکر کن که اگه خونۀ ما اینها رو نداره، اگه به این قشنگی نیست، من دوستش دارم!
.
.
.
حالا از مهمونی لذت ببر! چشم؟ . . . . . متشکرم!!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 10:47  توسط Brus  |