|
|
|
|
|
کوچیک که بودیم، بابام ماشین نداشت. ولی تقریباً هر هفته جمعه ما رو می برد گردش. چه صفایی! عجب شور و حالی بود اون روزها. جمعه ها وقت عشق ما بود اون روزها بی اونکه عاشق باشیم. بعدها که عاشق شدیم، ماشین دستمون رسید. اون وقت نشستم فکر کردم که چجوری بابای ما، ما رو هر هفته بدون ماشین میبرد تفرّج!؟ بعدش یه موقعهایی مصداق "سوار از پیاده خبر نداره، سیر از گرسنه" از کنار آدمهایی که توی صف تاکسی و اتوبوس، تو گرما و سرما وایستادن رد میشدم و نمی دیدمشون! این روزها اما، گاهی که از کنار این جمعیت منتظر (که انگار هیچ وقت نباید تاکسی گیرشون بیاد) رد میشم، کولرم رو خاموش میکنم اگه هوا گرمه، شیشه ها رو میدم پایین اگه داره بارون میاد، غصه شون رو میخورم چون میدونم خسته ان و این حقشون نیست (من فقط میگم این حق من نیست - حق من رفتن و گم شدن نیست - حق من یه زندگی بی ملاله - یه سقف و یه لقمه نون حلاله - گوشه ای از شعر تیتراژ یک سریال این روزهای تلویزیون!!) این جوری -به خیال خودم- شکرگزاری میکنم از اون چیزهایی که دارم. ارزششون رو لمس میکنم بی اونکه از دستشون بدم.
گاهی باید یادآوری کنی که چی داری، گاهی باید (حتی شده الکی) ارزشمند کنی داشته هات رو، تا بتونی راحت تر اونها رو فدای یه ارزش دیگه کنی. ذهن آدمیزاد یه قانونی داره و باید همیشه یه جوری قانعش کنی. اگه الان پراید داری، فردا میخوای بی ام دابلیو LI 740 بخری، الان باید مغزت رو حالی کنی که پراید برات ارزش داره، که پرایدت رو دوست داشتی، که پرایدت یه موقعی آرزوت بوده که بهش رسیدی؛ این جوری منطقش درست میشه. یه جای کور نمی مونه! اگه ارزش پرایدی که سالها باهاش زندگی کردی و خاطره ها باهاش داری رو یادآوری نکنی، مغزت این رو نِفـرَت تلقی میکنه. و همه میدونیم که نفرت یه گوشه ای از قلبت رو سیاه میکنه که شاید دیگه سفید نشه!! وقتی قدر پولت رو ندونی، بی خودی خرجش میکنی؛ ولی وقت ارزش پولی که توی جیبته رو داری، پولت رو برای چیزی خرج میکنی که از خود پول ارزشمندتره. اینطوری بی خیال پول نشدی، فقط پولت رو با یه چیز بهتر از پول عوض کردی! در عین حال هیچ وقت هم به این نقطه نمیرسی که یه چیزی که دوست نداری بخری و اونوقت بگی: "ارزشش رو نداشت". به این بهانه، اینجانب از همراهان نیمه مهاجر (اونهایی که هنوز نرفتن) و مهاجر (اونهایی که رفتن) استدعا دارد که در فرصت مقتضی جواب دو تا سوال ذیل را در وبلاگ محترماشان قید کنند!!!!! (شما بخوانید "بـــازی وبـلاگـــی ســرزمیـــن مــــادری" 1. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟ (برای مهاجران استرالیا: "چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟")
- یه خواهش: فقط حرفهای خوب بزنید و غم و غصه دار نکنین جوابهاتون رو جان عزیزانتان!!
2. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟ (برای مهاجران استرالیا: "چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!؟")
- یه خواهش: از ذکر جزئیات دریغ نکنید!!
شرایط اختصاصی بازی: الف) التزام عملی به نظام وبلاگی!!!!!!! (حالا این بند یعنی چی، من نمیدونم)
ب) هر کس باید 3 تا یا بیشتر از دوستان مهاجر یا نیمه مهاجرش رو دعوت کنه به این بازی! (این شرط تا جایی التزام آوره (!!) که تمام وبلاگهای بچه های مهاجر و نیمه مهاجر تموم بشن - حتی شده وبلاگ جدید درست کنید ولی این شرط رو رعایت کنید) ج) Copy و Paste از اصل 2 سوال الزامی است (تعارف نکنین!! من مشکلی ندارم) د) دروغ چرا؟ چون ممکنه این بازی وبلاگی جهانی بشه بدم نمیاد (حتی بلکه خوشم میاد) که اسم و آدرس خالق بازی سرزمین مادری ه) هر دوی مطالب شوخی و جدی پذیرفته میشود! فقط داستان رو زیادی صیاصی نکنید!!!!
و) قربون همتون!! چاکریم!
حالا اینها رو اول خودم میندازم تو هَچَل:
. . . . . . . . . . . . . . . . . . پانی
. . . . . . . . . . . . . . . خشایار
. . . . . . . . . . . . . . . نیکی
. . . . . . . . . . . . . . . آریا
. . . . . . . . . . . . . لینا
. . . . . . . . . . . ترنم
. . . . . . یک دوست
دامـــــــــــــــون (
از دوستان مهاجر و نیمه مهاجری که دعوت نکردم عذر میخوام / (این جملۀ آخر تقریباً توی این مایه ها بود: "همینی که هست"!!!)
.
.
.
.
.
.
حمید شرقترین وبلاگش رو حذف کرد!!! شرقترین برای همه بود! برای همه مهاجران! حق ما رو خوردی داش حمید!
.
.
.
.
.
.
حالا جــــــــــــــــــوابهــــــــــــــــای خـــــــــــــودم:
1. یه جواب کوتاه دارم واسش: فقط دو نفر اگه منصرف بشن در تشویق من به رفتن، انقدر ارزشش رو دارن واسم که قید همه چیز رو بزنم. یکی پانی که همراه منه، با منه، ولی اگه نخواد بیاد هیچ جا نمیرم. دوم پدرم اگه بگه نرو، اگه دیگه تشویقم نکنه، اگه دیگه خوشحال نباشه از رفتنم، رفتن برام ارزش نداره!!! بقیه ای که دوستشون دارم رو اگه مخالفت کنن میتونم راضی کنم. زورم به این دو نفر نمیرسه!!
2. از جاهایی که دیدم و میدونم بینظیره حرف میزنم! شاید جاهای خیلی قشنگی تو دنیا باشه که من ندیدم، ولی تو ایران جاهایی دیدم که نمیشه دیگه مثالش رو آورد. درختهایی که سر نارنجی شدن تو پاییز دعوا میکنن؛ آبشارهایی که کوچکن ولی خشمگین؛ کوههایی که آرامن ولی باشکوه. (خیلی ساساتِ من عود کرد، نه؟ بقیه رو داشته باشین) از رودخونه هایی حرف میزنم که نمیدونن آلودگی آبهای سطحی و غیر سطحی یعنی چه!
واسه جواب به این سوال میشه از اینها هم حرف زد: ادبیاتمون، زبان فارسیمون، شعرهامون، مراسم عید و چهارشنبه سوری، از استعدادهامون، از منابعمون، از روابط گاه قشنگمون، از تاریخمون، از اینکه یه روزی همه این اطراف مال ما بود، ولی آیا اینها برای یه خارجی مهمّه؟ آیا به نظرتون نمیگه خوب که چی؟ مگه خودمون استعداد و امکانات نداریم، یا خودمون زبان شیوای (!) آزی نداریم که داری اینها رو برامون میگی؟
شاید راست بگه! شاید نباید جلوی کسی که اومدی پهلوش مهمونی زیاد پُز خونه ات رو بدی. این بازی واسه اینه که همه اینها بیاد دوباره تو ذهنت. نمیخواد واقعاً واسه کسی افه بیای! نمیخواد از زبان و شعرت بگی. ولی میتونی فرهنگت رو، تاریخت رو، زندگی بزرگت رو توی رفتارت نشون بدی!
این بازی فقط یک تلنگره. یه ویش . . ن (با ادبیش میشه: نیشگون
هنوز آخر بازی نیست، حالا چشمات رو ببند و بدون اینکه به آجیل و نارنگی و موزی که برات میارن فکر کنی، تصور کن که رفتی مهمونی (رفتی استرالیا) داری قشنگی های مجلس رو میبینی، خوبی صاحبخونه، حالا بشین به این فکر کن که اگه خونۀ ما اینها رو نداره، اگه به این قشنگی نیست، من دوستش دارم!
.
.
.
حالا از مهمونی لذت ببر! چشم؟ . . . . . متشکرم!!
|
||
|
|
|
|
|
وقتی برای بار اول آهنگ "پرنده های قفسی" (سیاوش قمیشی) رو گوش
میدادم، توی یک لحظۀ پاراپسیکولوژیستیک (!!!) عقل و احساسم به همدیگه
جفتک زدند. با فرض اینکه شاعر میخواست غم اون پرنده ها رو بخوره یا اینکه بگه
تقصیر خودشونه که تو قفس موندن. یه موقعی زیر پا گرفتن به بعضی مفاهیم حال
میده. بعضی حرفها رو باید گاهی هلشون داد که بیافتن. باید بعضی اوقات
مفاهیم رو تکون داد. عقاید، مفاهیم باید بیافتن زمین که دوباره پا شن!
باید گاهی یه تکل از پشت رو مُخت بری که حساب کار دستش بیاد. این کار ارزش
کارت قرمز داور رو داره!! به چند فراز (شاید هم فرود) آهنگ دقت کنید در
ذیل!! (اونجاهایی که به درد داستانمون میخورد رو میارم): پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی: اینجا میخواد مفهوم عادت رو بگه! عادت به اون قفسی که دورته، یا شاید هم عادت به قفسی که دور خودت درست کردی. یه موقعی هم هست که این قفست رو نمی بینی. نمیبینی که ساختیش و اسیرت کرده! این مدلی که گیر بیافتی، چشمات ضعیف میشن، یه عینک میخوای! چون بیشتر از اون حدی که قفسته (شما بخونین: بیشتر از اون حدی که خودت دوست داری ببینی) چشمات کار نمیکنه! عادت یعنی قفس! تو آسمون ندیدن خورشید چه نوری داره: چشمهاشون نتونسته ببینه یا نور خورشید بهشون نرسیده؟ چه کسی با اطمینان میتونه بگه که همه چیز رو دیده؟ چه کسی میتونه مدعی بشه که اگه کسی خورشید رو نبینه یعنی همه زندگی رو ندیده؟ آیا دونستن "راه دور چشمۀ کوه مشرق" و "آسانی عاشقی یک پرنده زیر بارون" برای زندگی (به همون مفهم خالص زندگی!!) ضروریه؟ آیا اگه نور خورشید رو نبینن خیلی چیزها رو از دست دادن؟ یه لحظه تصور کن آدمی رو که خورشید رو تا به حال ندیده! آیا میتونی ادعا کنی که تا الان زندگی نکرده؟ شاید اون با ماه سرگرمه، شاید با خاک، شاید با یک دونه گل رز سیاره اش! (چه مامانی!!!) در کل، 1- اونی که همه دنیا قبولش دارن رو راحت قبول کردن، 2- یا اسم زندگی رو به زور از روی کسی که هیچی از زندگی نداره (به اون مفهومی که تو فکر میکنی) برداشتن؛ این یعنی قفس! نمیدونن سفر چیه، عاشق در به در کیه: سفر یعنی رهایی، یعنی رفتن! یعنی آزادی (البته گاهی)! کیه که ندونه که "آقای هالو" اخر فیلم چی گفت؟ "سفر انسان را پخته میکند!!" عاشقی، در به دری، همۀ اینها تا زمانی که قفست رو ول کنی و بری و آزاد شی ارزشمنده!! ولی ندونستن اینکه چرا ارزشمنده و نقاط ارزشش کجاست، گرفتاری میاره! اگه ندونی چرا داری میری، به چی میخوای برسی دیگه فایده نداره. یه موقع میرسی به اون سر طنابت که ریش ریش شده و اولش رو تو خونت جا گذاشتی. دیگه هر چی میکشی نمیاد. اینجاش دیگه تقصیر خودته. باید از اول طنابت رو به هیچ جا نمیبستی. کوه نورد ها رو دیدی؟ هر دفعه طنابشون رو به یه صخره میبندن. بعد دوباره درش میارن و به یه جای دیگه میبندن! ولی هر بار انقدر به طنابشون اطمینان میکنن که تمام زندگیشون رو میذارن پاش! ازش آویزون میشن. ولی یه سر طناب رو نمی بندن به یه چادر تو تبّت که اون رو بگیرن تا اورست بالا برن. با طنابی که پشت سرت بستی نمیتونی بالا بری. باید طنابت رو بالاتر ببندی که بری طرفش، که اون تو رو بِکشه! طناب پشت سر، یعنی قفس! قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم، مهم نبودن پریدن ولی برنده بودم: دیگه پاورقی واسه این بیت نوشتن، الکیه! ما هم که گرفتاریم، کارهای شرکت و خودمون زیاده، بنا نداریم زیره به کرمان ببریم. تازه بنزین هم نداریم، تا کرمان کلی راهه! ولی غیر از این خوشمزه بازیهای این جمله های آخر، من دردم گرفت از این تکل از پشتی که رفتیم روی حرفهای شعر مسعود فردمنش روی آهنگ سیاوش! دیدگاه قفس جاریه تو ذهنهای ما. با حفظ همین دیدگاه و تسلیم شدن بهش، هر جا بری قفسه! ![]() |
||
|
|
|
|
|
بی صدا و بی حرکت داشت به تکه یخی که توی دستش آب میشد نگاه میکرد. قطرات آب، دانه به دانه روی سطح میز می ریخت. با دست دیگرش داشت قطرات ریخته شده روی میز را پراکنده میکرد. با انگشت شصتش آنها را این طرف و آن طرف می کرد و به این ترتیب داشت به زندگی شومی که درونش بود، بیلاخ میداد. یک لحظه احساس کرد که سکوت اذیتش میکند. شروع کرد به سوت زدن. لبش را غنچه کرد و ملودی ای را نواخت که همیشه دوران بچگی اش دوست داشت. لبش را که غنچه کرده بود یادش آمد که در همان سالهای بچگی وقتی برای گشت و گذار همراه خانواده به دهی رفته بودند، کُرّه خری را پیدا کرده بود و ماچش کرده بود. به این فکر کرد که الان همان کُرّه خر بزرگ شده و برای خودش خری شده. شروع کرد به مقایسۀ زندگی خودش با آن کُرّه خر ِ دوران کودکی اش. تصور کرد که اگر دوباره همان حیوان را ببیند آیا ماچش میدهد؟ آیا اگر ماچ داد چه میشود؟ آیا آن حیوان یه جوریش میشود؟ آیا خودش یه جوریش میشود؟ سپس خودش را مجسم کرد که دارد میدود و خر هم دارد دنبال او میدود. به داشته های خر فکر کرد و مقایسه کرد که آن خر هم اکنون چه چیزهایی دارد که او ندارد. امّا مگر میشد خودش را با خر مقایسه کند؟ از روی میز جا سماقی را برداشت. جا سماقی کوچک سفیدی بود که همیشه سوراخهای سرش گرفته بود. هر وقت که میخواست کوبیده بخورد او را اذیت میکرد. عطر سماق او را به سالهای دور برد. روزهایی را به یادش آورد که کنار پدربزرگش می نشست و پدربزرگش همیشه از رشادتها و دلاوریهایش در ادارۀ خودشان با او صحبت میکرد. همیشه برای او جای سوال بود که اینها چه ربطی به سماق دارد؟ چون هر دفعه که عطر سماق به مشامش میخورد یاد دفتر فویوولانت و خاطرات جدّش می افتاد. سماقدان را برعکس کرد. در کوچک لاستیکی را در آورد، انگشتش را تا انتها در سوراخ عقب سماقدان فرو کرد. کمی سماق به نوک انگشتش چسبید و شروع کرد به مکیدن سماق. از ته قلب آرزو کرد ای کاش این انتظار زودتر به پایان برسد. این دفعه انگشتش را بیشتر در قسمت عقب سماقدان فرو کرد. امّا این بار انگشت مزبور همانجا گیر کرد. رفت دستشویی تا آن را با صابون در بیاورد. نشد. تلاش را کنار گذاشت و رفت روی صندلی مدیریت موجود در توالت نشست. شروع کرد به کار کردن و مدیریت کردن که در یک لحظه همه چیز از حال خود خارج شد. تمام اقلام موجود در توالت و همچنین اقلام خودش حرکت میکردند. همه چیز تکان می خوردند. همان لحظه فهمید که این یک زلزله است. با همان اوصاف از توالت بیرون آمد. با سرعت به سمت در رفت. در باز و بسته میشد و از لولا در رفته بود. تمام ظرفها به همدیگر میخوردند. صدای شکسته شدنشان می آمد. این یک زلزلۀ واقعی بود. بیرون از در که آمد دید اوضاع خیلی خراب است. همه، با حالت خیلی افتضاحی به کوچه پناه آورده اند. از مقدار پوشش هر کدامشان میشد فهمید که به چه کاری مشغول بوده اند. زلزله دیگر ساکت شده بود. در حالیکه داشت به اوضاع مرد همسایه نگاه میکرد، یاد اوضاع خودش افتاد. سریع خودش را جمع کرد. یکی دیگر در انتهای کوچه که اوضاع اسفناکی داشت در همان لحظه دستش را گذاشت یک جایی و خودش را تفریق کرد!! القصه، یادش افتاد که اصل کاری را در خانه جا گذاشته. با سرعت به سمت داخل خانه حرکت کرد. در میان ظروف شکسته و کتابهای افتاده و صندلیهای واژگون دنبال اصل کاری خودش میگشت. سرانجام زیر قفسۀ افتادۀ کتابها، اصل کاری اش را پیدا کرد. سالم مانده بود. دیگر لازم نبود نگران باشد. دوباره به بیرون آمد. اوضاع بهتر شده بود و همه یا اصل کاری شان را پنهان کرده بودند یا مثل او پیدا کرده بودند!! همسایه اش که قبل تر اوضاع افتضاحی داشت، از او پرسید: "کجا رفتی؟" در حالیکه نفس نفس میزد جواب داد: "رفتم اصل کاری ام رو بیارم. کیف مدارکم رو. مدارک لاج و اسس و کوفت و زهرمار. دو فردای دیگه کیس آفیسر ظاهر میشه، چه خاکی تو سرمون بریزیم!"و همسایه با تعجب به سماقدانی که سر انگشت او بود زُل زده بود!!! |
||
|
|
|
|
|
شرایط شما : سومین مرحله: مدارکتان در DIAC لاج شده و حالا شما باید منتظر آن شماره (File Number) بمانید. . . To Do List: 1. دیگر تقریباً دارید یک اقدام کننده واقعی مهاجرت به حساب می آیید. از همین لحظه تا وقت سفرتان به استرالیا کمتر از دو سال وقت باقیست. ولی شما هنوز فقط یک اقدام کنندۀ معمولی هستید در صف طولانی اقدام کنندگان. در تمام لحظاتتان یک اقدام کننده اید. یک اقدام کنندۀ معمولی. روزها و شب ها اقدام کننده اید. روزها اقدام میکنید. شبها اقدام میکنید. فقط اقدام روزها را با اقدام شبها ادغام نکنید!! 2. از اکنون به بعد انتظار بیشتر معنی پیدا میکند. مراحل پیش رو در دوره های طولانی تر زمانی انجام میشوند و شما به کندی پیش میروید. این انتظار و این حرکت لاک پشتی از شما انرژی میگیرد و گاهی دوست دارید که تفریح کنید، وقتتان را به بطالت بگذرانید و حتی تلویزیون ایران را تماشا کنید. فقط یادتان باشد این سریال جدید حا.تمی.کیا همچین زیاد جالب نیست. 3. دختر خانم های جوان و مجردی که به این مرحله می رسند، سعی کنند که حتماً همسر اختیار کنند چون مرد ایرانی با آن منش و کلاس و تیپ و سیستم منحصر به فردی که دارد واقعاً نوبر است و مطمئن باشند که آن طرف چنین مطاعی را با این شرایط نمیتوانند تهیه کنند! 4. آقا پسر های جوان و مجردی که به این مرحله میرسند سعی کنند پسرهای خوبی باشند و انتظار بکشند تا دخترهای خوبِ بند قبل بیایند و آنها را تور بزنند!! 5. در خیابانها لایی بکشید، رشوه بدهید، خدای نکرده رشوه هم (اگر پیش آمد) قبول کنید، کم کار کنید، بیشتر استراحت کنید، سعی کنید خیلی رک و رو راست به دوستانتان دروغ بگویید و ... و به این ترتیب هر مسئله ای را به ایرانی ترین شکلش برگزار کنید. دیگر چنین فرصتی دست نمیدهد! 6. چند وقت پیش با یکی از میکروبهای استرالیایی صحبت میکردم، میگفت به تازگی در آن بلاد بینی (همون دماغ سابق) های بزرگ و فربه و سوراخ گشاد مُد شده است. بد نیست همگی شروع کنیم به دست کردن در دماغهایمان. به گفته همان میکروب، انگشت اشاره یکی از دو دست را تا جاییکه امکان دارد در دماغتان می چپانید و سپس شروع میکنید به پیچاندن! محصول مورد نظر را در نزدیکترین مکان میچسبانید! به همین سادگی! 7. اگر دستتان به دهانتان میرسد، پولهایتان را برای روز مبادا (چه روز مبادایی که همه منتظرش هستیم!!) در استرالیا پس انداز کنید. روزهای دور از خانه، چند ماه بیکاری، خرج های دور از انتظارِ روزهایی که از قبل انتظارش را میکشیدیم! همۀ اینها پول میخواهد که از هم اکنون دست یاری شما را میطلبد. اگر هم دستتان به دهانتان نمی رسد، دو راه بیشتر پیش رو ندارید: الف) دهانتان را به دستتان نزدیک کنید. ب) دستتان را قطع کنید! 8. خانم های عزیز، مادامی که با همسرتان در خیابان قدم میزنید چیزی از او نخواهید که برایتان بخرد، چون شما که دارید میروید و مراحل مهمی را پشت سر گذاشتید، دیگر چرا همسرتان را به خرج می اندازید؟ ولی آقایان عزیز، هر چیزی که دوست دارید برای خودتان بخرید! راحت باشید. این شمایید که باید در مملکت غربت، ...ِتان ... بشود. شما آزادید! 9. آموختن و توسعۀ فناوری (هسته ای؟ نه بابا!! 10. هرگز ذره ای از شوق و جذبه خود نسبت به رفتن به آن دیار کم نکنید. این شوق است که عشق را در وجودتان می ترکاند!! این شوق، عشق را به دنبال دارد و عشق شهوت را به دنبال دارد و شهوت نیز یه چیزهای دیگر را به دنبال دارد. خیلی دوست دارید بدانید دیگر چه چیزهایی به دنبال دارد؟ (خیلی بلا شُدید! نمیگم!!) 11. اقدام به مهاجرت کار بزرگی است که در توان خیلی از مردم نیست و خیلی این قبیل ریسک کردنها را در زندگی بر نمی تابند. و شما باید این واقعیت را با تمام وجود باور کنید. و به این واقعیت باید ایمان داشته باشید که شما جزو خیل محدودی از مردم هستید که چنین کار بزرگی (اگر نگوییم مخاطره آمیز) را انجام میدهید. و این باور و ایمان به شما انرژی ادامه این مسیر سخت را میدهد. انرژیی که باید برای آماده شدن و همیشه در مسیر بودن، صرف شود. به طور کل، انرژی هسته ای حق مسلم اونه! 12. همچنان که گفتم این زمان انتظار باید به بهترین شکلی صرف شود. باید این انتظار محصول داشته باشد، باید خروجی داشته باشد. مثل آموختن زبان بیشتر، افزایش مهارت در کار تخصصی ای که هستید و ... . کلاً هر کار آدمی باید خروجی داشته باشد. اگر ما به عنوان آدمیزاد خروجی نداشته باشیم که منفجر میشویم. حالا شده این خروجی از هر جایی و به هر شکلی باشد. شما قبول ندارید!؟ 12+1. همچنان که قبلاً گفتم، از کاری که انجام میدهید نهایت لذت را ببرید. فکر کنید که در حال انجام فرح بخش ترین و شادترین فعالیتهای تمام زندگیتان هستید. در همین روزهای عزیزی که من این پست را می نویسم، چندین سال پیش، بزرگی (!) را پرسیدند: "شما چه احساسی دارید؟" و گفت: "هیچ" 14. سعی کنید اطلاعاتتان را در هر ضمینه ای یا هر زمینه ای در مورد استرالیا افزایش دهید. هر منبعی را مطالعه کنید و از هیچ سایتی که اطلاعات بیشتری میدهد غافل نشوید. این به شما که هیچ وقت در آن محیط نبودید کمک میکند که لنگان خرک خویش را که از کرّگی دم نداشت را به منزل لیلی که خطرهاست در آن زمینه یا ضمینه من زیاد اطلاعات ندارم! 15. هر کسی که در همین مرحله (شاید عقبتر، شاید جلوتر) قرار دارد، به نوعی همراه و همرزم و همسنگر شما محسوب میشود. همیشه به همدیگر کمک کنید. در این صف بزرگ منتظرانِ رفتن حتی اگر ویزا هم ندادند، باز شما صف را چرا به هم میزنید!!؟ 16. این فایل نامبری که شما منتظرش هستید فقط یک شماره کاملا معمولی است که در DataBase مربوط به DIAC شما و مشخصات شما را Index میکند. ولی کسی که اینها را نمیداند. شما به همه بگویید ما منتظر ویزا هستیم! 17. استرس، دم دست ترین کاری است که میتوانید انجام دهید و نکته این است که بدترین حسی هم هست که میتوانید داشته باشید. و درک این نکته نیازی به مصرف ماهی و فسفر و این قبیل داستانها هم ندارد. و در آخر، از کلیه دوستانی که ما را در تهیه این مجموعه یاری رساندند، خواهش میکنیم که دیگر چرت و پرت نگویند چون ما خودمان تنهایی این لیست را تهیه کردیم. To Do List های قبلی: |
||
|
|
|
|
|
-- 1 -- -- ساختمون تون چند واحدیه؟ * هشت واحدیه مهندس. تشریف بیارین، قدم سر چشم ما بذارین! -- خواهش میکنم. همۀ واحدهاتون صاحبخونه هستن یا نه؟ * نه! یکی از واحدها اجاره ای هست. بقیه صاحبخونه هستن. -- ببخشین من این سوال رو میکنم ها!! چون شما از من راهنمایی خواستی دارم میپرسم. شما خودتون هم صاحبخونه هستین؟ * (یه ذره صداش میشه مثل یه ببعی کوچولو که داره آروم بع بع میکنه!!، یه خورده هم خودشو میزنه به اون راه!) بله. کلبه درویشی هست. تشریف بیارین خوشحال میشیم. - - - - -- 2 -- -- بهروز جان. سلام. خوبی؟ * چاکرتیم! تو خوبی؟ -- بهروز! شنیدم دارین میرین استرالیا! * (یه ذره صدام میشه مثل یه ببعی کوچولو که داره آروم بع بع میکنه!!، یه خورده هم خودمو میزنم به اون راه) آره! ولی هنوز مشخص نیست! حالا معلوم نیست کی بریم. توی مراحل اولیم. خیلی سخت میگیرن!! - - - - چرا اون چیزی که دارن و هستن رو کتمان میکنن. کتمان هم اگه نکنن خیلی به روی خودشون نمیارن. انگار ندارن! انگار نیستن!! آهان!!! جالبه! یه اخلاق خیلی جذاب دیگه ای هم دارن: گاهی اون چیزی رو که ندارن و نیستن رو به خودشون نسبت میدن!! توی اون دو تا دیالوگی که نوشتم، دومین دیالوگ، شخصیت بهروز (مشخصاً) خودم بودم. توی اولین دیالوگ هم اون یارو ببعی کوچولوهه رو شما نمیشناسین. ولی همین دو تا دیالوگ داریم ها!!! هیچ کی دیگه غیر از من و اون یارو چنین اخلاقی نداره! اصلاً توی کل ایران همین دونفریم!!! البته (From the back door) |
||
|
|
|
|
|
چند وقت پیش نشستم تو ماشین یه بنده خدایی از همرزمان خودمون، شیشه ماشینش انقدر کثیف بود خیابون رو نمیتونستی مثل آدم ببینی. بهش گفتم: "چرا نمیشوریش؟" گفت: "آخه ما که داریم میریم استرالیا، ولش کن." حالا جالبه هنوز فایل نامبرشون هم نیومده! حالا منظورم کوبوندن اون بنده خدا نیست که خودم ازش صد درجه بدترم تو تنبلی و گلاب به روتون گشادی، ولی حرفم فقط این بدبختی مائه که ایده آلیستیم. باورتون نمیشه اگه بگم میتونم بهتون ثابت کنم که حرف این آدم هم یه جور دیدگاه ایده آلیستیه. اون ایده آلش استرالیاست. فکرش اینه که داره میره و دیگه اینجا مهم نیست. ولی اونجا که رسید یه آدم دیگه میشه. شیشه ماشینش همیشه تمیز خواهد بود. عین داستان جمعه های من. می خورم، می خورم، می خورم اندازه بلانسبت یه موجودی، اونوقت به خودم میگم: "خُب، فردا شنبه است، از شنبه رژیم میگیرم. امروزو حاشو ببریم خدایی، از فردا شنبه رژیم سخت . . . " دریغ که اون شنبه هیچ وقت نمیاد. اگر هم بیاد از اون شنبه هاست که به یکشنبه هم نمیرسه. این دیدگاه رو من حتی با اون ذهنیت گندی که همه چیز واسمون سیاه و سفیده هم طبقه بندی میکنم. زمستون که تموم شه سیاهی تموم میشه. سرما تموم میشه. هوا عالی میشه. همه چیز سبز میشه. کی گفته؟!!! تا حالا خودم صد تا بهار در پیتی دیدم که ده پونزده روز اولش انقدر بارون اومده تمام تعطیلات خلقی رو قهوه ای کرده!!! تفکر سیاه و سفید میگه اینجا سیاهه. پر از بدبختیه. هر چقدر خواستی اینجا گند بزن، دیگه بدتر از این که نمیشه که! تو که داری میری، حالا لوستر خونتون رو هم درست نکردی، نکردی! تو که داری میری، دیگه لوستر میخوای چیکار؟ آره جون عمه ات!!! خونه لوستر نمیخواد یعنی؟ میخوای آزمایش ادرار بچه تو جای آب سیب بری بالا؟ - میگن ما یا تو گذشتمونیم یا تو آیندمون. از یه گذشته بند تمبونی میخوایم برسیم به یه آیندهء گل باقالی، زمین چمن! بقول خشایار وسط اهالی باغچه! اصلاً استرالیا جزو اولویتت. اصلاً فکر اوّلت. فکر آخَــرت. یعنی الان نمی خوای زندگی کنی؟ نمی خوای از لحظاتت لذت ببری؟ نمی خوای تو لحظه ات باشی؟ مثل اون یارو که نشسته بود تو توالت داشت به پی پی اش نگاه میکرد. ذُل زده بود همچین. ازش میپرسن داری چیکار میکنی؟ میگه دارم به گذشته ام فکر میکنم! جسارت نباشه ها!! یه لطیفه ای گفتیم شاد شیم به جون اودم! حالا این وسط فقط یه تیکه هست که فکرمو تو خودش مشغولیت میندازه! یارو فلان جای خودشو پاره میکنه از هیمالیا میره بالا، میرسه قله اورست. وقتی پاش برسه پایین اگه ازش بپرسی بیشتر خود قلّه یادته یا مسیر؟ به خدا اگه بگه قلّه!! اون با اون راهی که داشته میرفته حال کرده. عین یه تمرین سخت که بعدش خسته ای ولی حال کردی با مشقّتش. با سختی هاش. با عذابش. حالا بـِکشین. عذاب رفتن رو بکشین. عذاب مدارک فرستادنو. عذاب اون پول زبون بسته رو دودستی به این وکیل پکیلها دادن رو بکشین. عذاب خداحافظی کردن با چیزهایی که جون خودتون تو این مملکت دوست داشتین رو بکشین. ولی شما رو جان هرکی که دوست دارین و ندارین، اگه نمیتونین این عذاب کشیدن رو از برنامه روزانه تون حذف کنین؛ حداقل یه جوری، به شعبده ای، از این عذابتون لذت ببرین. اون لحظه ای که توش بقول خودتون دارین زندگی میکنین رو دیگه همون زندگی کنین. لذت دقایق رو ببرین. - همینجوری الکی - خُب مگه همه چی الکی نیست. لذت بردن هم یه چیز الکیه. پس: لذت ببرین. |
||
|
|
|
|
|
شرایط شما : دومین مرحله: مدارکتان در سازمان مورد نظر Assess شده است و در حال فرستادن باقی داستان برای DIAC هستید تا خیر سرتان لاج شوید To Do List: 1. دیدید گفتم، بادمجان بم آفت ندارد، بی خود فکر میکردید Assess نمیشوید. 2. مرحله اول رو Successfully رد کردید، به امید خدا مراحل بعد را هم رد میکنید، آخرش هم Game Over میشوید خلقی را از دست خودتان و اضطرابهاتان و غُرغُرهاتان راحت میکنید. 3. آدرس Email دیاک رو به خاطر بسپارید. باید نقش کـَــــــنه رو از این به بعد برای دیاک بازی کنین. من که خودم حتی با Spam هم موافقم!! 4. بی خودی صابون به دلهایتان نزنید. پیراهنتان صابونی میشود. 5. برای دوستانی که در فرستادن مدارک به دیاک سستی میکنند من به هیچ وجه نوشیدنیهایی نظیر "آب هندوانه" را توصیه نمیکنم.خود دانید. 6. اگر از جنس مذکر هستید در فرمهای دیاک در جایی که باید جنس خود را وارد کنید مراقب باشید اشتباه نکنید. به هر حال مملکت غربت اعتبار نیست! 7. اینجا در ایران که هستید، توالت عمومی که میروید اگر کسی در زد به جای "اِهِــــــــممم" بگویید YES. پایتان برسد استرالیا بر فرض بخواهید دست به آب بروید. بعد در توالت با خیال راحت دارید کار خودتان را میکنید ییهــــــو یک بومی استرالیایی در بزند و بگوید : "Is there anyone" فرض کنید شما بگویید "اِهِــــــــممم"، از کجا معلوم در واژگان بومیان استرالیا این همان معنی که نباید را بدهد و خلاصه . . .. از من گفتن! 8. از همین الان عادت کنید به جای رژ گونه و سرخاب سفید آب از چیزهای دیگر هم استفاده کنید. ممکن است در استرالیا گاهی مجبور شوید با "سیلی" صورت خودتان را سرخ نگه دارید. 9. قرصهایتان را سر موقع بخورید. در ضمن میتوانید یکی از ساعتهای منزل را با ساعت شهری از استرالیا که میخواهید بروید تنظیم کنید و طبق آن ساعت قرص بخورید که برایتان جا بیافتد. در ضمن وقتی عصبانی میشوید زمین را هم گاز نگیرید چون به دندان نمیآید! 10. نیکل کیدمن اصالتاً استرالیایی است! البته به خودش مربوط است و ما به این حرفها کار نداریم و میرویم برای مرحله بعد . . . 11. برای دوستانی که یک بام و دو هوا شده اند یا باد استرالیا خورده به پهلوهایشان یا باد در سر دارن یا در جای دیگر دارند و یا خودشان را از الان باد کرده اند جلوی در و همسایه که دارند میروند استرالیا، من فقط یک توصیه دارم: "مصرف انواع و اقسم حبوبات" 12. زیدی میگفت در خارج بادهای موسمی صدادار، زیاد ایراد ندارد. بنابراین راحت باشید. 13. محدوده دانش خود را در زمینه رشته تخصصی خود گشاده کنید، با دیدی گشاده به تمام مسائل نگاه کنید، با گشادگی با دیگران برخورد کنید، از روی گشاده دیگران سوء استفاده نکنید. هر کاری میکنید بکنید به من هیچ ربطی ندارد فقط گشادگی پیشه نکنید که کارفرمایان استرالیایی شوخی ندارند. 14. به دلیل هزینه های بالای درمان در استرالیا مواظب همه جای خودتان باشید! 15. از زدن تیپهای ماهواره ای و مانکنی در خیابان بپرهیزید. میایند شما را میگیرند، سپس هیمنه پوشالی شما را میشکنند، سپس Security Check هم میمالد. 16. اگر اتومبیل دارید گهگاهی آن را تمیز کنید بد نیست. حالا تا استرالیا رفتن شما عمری باقیست. 17. با همسرتان مهربان باشید. همین! To Do List قبلی: |
||
|
|
|
|
|
آدم که یاد روزهای گذشته می افته: عجب خری بودیم میخواستیم واسه کانادا اقدام کنیم. 6 سال! برو دیگه دوست ندارم / اسمتو نمیخوام بیارم: من ده بار گفتم اسم این کانادا رو جلوی من نیار، فقط استرالیا داداش. خوشگلا باید برقصن: اگه اونجا یه موقع روم به دیوار پیش اومد یه کلوپی هم رفتیم و بساط رقص به راه بود، خوب اصلاً همش خوشگلا برقصن. به من چه. غریبه نمیدونم تو کی هستی / غریبه تو سکوتمو شکستی: اگه اونجا با یه اُزی دعوام شد، غریبه پریبه حالیم نیست. سکوتمو میشکنم و چند تن از اقوامش رو با هم وصلت میدم. دوستان برای ما میخوانند: اگه یه روز بری سفر / بری ز پیشم بی خبر: میریم سفر ولی بیخبر که نمیریم، تازه گودبای پارتیتون هم محفوظ. ز شوق روی تو من زنده ام خدا داند: همـــــــون، خدا داند! شبها همش به میخونه میرم من: پام اونجا برسه، مطمئن باش، هرشب نرم یه شب در میون رو میرم. دلم میخواد به اصفهان برگردم: الان به برگشتن فکر نمیکنم. شب که میشه به عشق تو غزل غزل صدا میشم: اتفاقاً میگن حمومهای استرالیا اکوی خوبی هم داره! تو با منی، هر جا برم / مهر تو بند جونمه: همینه دیگه، میخواستی Main Applicant نشی! سکوتم از رضایت نیست / دلم اهل شکایت نیست: Petition هم امضاء نمیکنم. اومدم در خونه تون سر کوچه تون خونه نبودی: ای Assessor بلا! با کی کجا رفته بودی؟ ما هنـــــــوز In process ایم. آرزومه آرزومه، که درو وا بکنی بیای به خونه: آخ که ویزا جون تو رو تو بغل بگیرم عاشــــــقونه سخته دل کندن از این شهر و دلبستگیها / خوندن از خونه جدا با همه خستگیها: الان که تازه اول راهیم، فکر میکنم زیاد سخت نیست. تا سر موقع رفتن ببینیم چه حسی داریم. |
||
|
|
|
|
|
معنی کلمه اعتراف: کارهایی رو که تو ذهن عموم جامعه بده انجام داده باشی و یا تفکراتی داشته باشی که توی ذهن خیلیها بد یا احمقانه است و بخوای اونها رو بازگو کنی. این میشه اعتراف. اعمالی که موقع انجامشون و یا موقع فکر کردن بهشون گاهی احساس میکنی درست بودن و یا گاهی ازش شرمسار نیستی و یا یه موقعی از این که اونجوری فکر میکنی یا اون کار رو انجام دادی پیش خودت خیلی شرمنده ای. به همون اندازه ای که لحظه انجام اون کار یا فکر کردن به اون باوری که داری، خودت رو محق میدونی و فکر میکنی کار درستیه، به همون اندازه هم اعتراف به کاری که میکردی یا فکری که داشتی کار درست و مفیدیه. البته همه این روده درازیهای من فقط به شرطیه که نه اعتراف کننده و نه اعتراف گیرنده و نه اعتراف شونده توی برداشتشون از کار غلط یا فکر غلط اشــتباه نکـــــرده باشــن (عجـــــــــب شرطـــــی!) این وسط آرش اعتراف گیرنده است و من هم معترف به چند کاری که همینجوری رو زبونم میچرخه. تمام اعترافاتِ بی پردهء زندگیم نیست. ولی دم دست ترینهاشونه: ۱- خیلی از آهنگهایی که خیلیها فکر میکنن احمقانه است رو به شدت دوست دارم. شاید هم اونها در مورد همه چیز من احمقانه فکر میکنند. شاید هم من احمقتر از اونیم که اونها فکر میکنن. معلوم نیست! ۲- به مال و منال کسی زیاد حسودی نمیکنم، ولی اگه یه کسی یه چیزی رو بیشتر از من بدونه عجیب بهش حسودیم میشه. هر چیزی اعم از یه علم، یه زبان برنامه نویسی، یه راه جدید برای بستن بند کفش. به مکانیک ماشین هم حسودی میکنم. و به کسی که راهی رو برای پولدار شدن میدونه و من نمیدونم. البته همه اینها مال موقعیه که راهشو به من نگفته باشه. اگه بگه که نوکرش هم هستم به مولا. ۳- فوتبالم افتضاحه، سوتی هم زیاد می دادم زمان مدرسه. یادمه فقط وقتی تو فوتبال به من احتیاج میشد که به یک تانک احتیاج داشتن که مقابل حریف وایسه. منم نیست جثه ام مناسب بود (در نقش تانک)! ۴- خیلی کلّه خرم. (احتمالاً وقتی رفتیم اونور میشم کلّه کانگرو) ۵- خیلی تنبلم. اگه انگیزه نداشته باشم، هیچی نمیتونه منو از جام بلند کنه. احتمالاً ایراد قضیه به مباحث تخصصی ای نظیر کالیبریزاسیون و همچنین آب هندونه برمیگرده که مشخصاً به این مسائل وارد نمیشم! ۶- روزی یه بار آمار وبلاگمو نگاه میکنم. ۷- چندین سال پیش یه تاسوعا و عاشورایی بود. یه گدا اومد در خونه مون، آب خواست ازم. نمی دونم چی تو فکرم گذشت که گفتم این گدائه ممکنه مریضی پریضی داشته باشه. گفتم آب نداریم. هنوز که هنوزه به خودم فحش میدم. ۸- یه نفر هست که همیشه فکر میکنم در موردش سهل انگاری کردم و این منو خیلی آزار میده. ۹- هیچ وقت اونی که پدر و مادرم از من خواستند نشدم. این خیلی بی انصافیه نسبت به اونها. نه؟ ۱۰- بعضی اوقات پانی رو از کارها و حرفهام ناراحت میکنم، ولی پانی منو میبخشه. میدونم.
ما هم از میان خیل عظیم دوستان و ارادتمندانی که داریم فقط از چند تاشون اعتراف میگیریم. خواستند بکنن، نخواستند هم نکنن (اعتراف را! دامون . . . . . . . . . . . . . . . آریا . . . . . . . . نیکی . . . . . . بهنام . . . . خشایار |
||
|
|
|
|
|
خیار یکی از میوه های خوبی است که در بسیاری از نقاط ایران تولید میشود و مورد استعمال آحاد ملت قرار میگیرد. خیار که بیشترین مصرف آن در سالاد و ماست خیار و جاهای دیگر است در انواع و سایزهای مختلف عرضه میگردد. حال میخواهیم رویکرد دیگری به خیار داشته باشیم: پوست خیار سبز است. این سبزی پوست خیار بی شباهت به تمنای دل ما برای رفتن به استرالیا نیست. هر چه این پوست سبزتر باشد وانگهی تمنای ما هم بیشتر است. البته ممکن است این پوست سبز باشد ولی کمی پلاسیده (چلوسیده، جلاسته، بوبوخوسته) شده باشد. در این حالت یعنی میخواهیم برویم ولی انقدر پروسه مهاجرت به ما فشار آورده ما آن لطافت و صیقلی که در پوست خیار است را از دست داده ایم. پوست خیار را که می کنیم، لحظه به لحظه درون این میوه بیشتر مشخص میشود. مثل اینکه ما لحظه به لحظه به استرالیا (داخل خیار) نزدیکتر میشویم. ولی اگر دقت کرده باشید داخل خیار از پوست خیار کم رنگتر است. که این استعاره ای است از اینکه ما نباید مسحور جاذبه های بیرونی استرالیا (در این مقاله همان خیار) شویم و به واقع باید به این بیاندیشیم که درونش کمرنگ تر از بیرونش می باشد. خیار میوه ای است بخصوص که بدون نمک جداً هیچ مزه ای ندارد. من اینجا این نمک را همان ویزا تفسیر میکنم. از این لحاظ که وقتی ما ویزایمان را میگیریم خوشحال میشویم و میخندیم و تبدیل به گلوله ای از نمک میشویم. پس در اینجا نمک همان ویزا است که بر روی خیار (همان استرالیا) میریزد. حال میرسیم به بحثهای داخل تری از خیار. من میخواهم اینجا باب بحثی را باز کنم که بسیاری از کارشناسان فن، از وارد شدن به آن خودداری میکردند و میکنند هنوز. آن بحث هم در مورد تخم خیار است. اجازه بدهید که در این تحلیل همه جانبه، من تخم خیار را همان مشکلات موجود در استرالیا (که با رفتن به آنجا با آنها دست به گریبان خواهیم بود) معرفی کنم. به این ترتیب هر چه خیار تخمی تر باشد (منظور این است که تخمهایش بزرگتر و بیشتر باشد) انگار مشکلات ما هم بزرگتر و بیشتر است. بنابراین لازم میدانم این توصیه را به دوستانی که مثل ما درگیر مسائل مهاجرت به استرالیا هستند این توصیه را داشته باشم که خیار تخمی نخرند. منظور آن است که از همین الان با تقویت خودشان در تمام زمینه ها منجمله مالی و تخصصی و زبان از گرفتاری در مسایل (تخمی) جلوگیری کنند. در اینجا با به پایان بردن بحث خیارهای تخمی و غیر تخمی ذکر این مطلب را لازم میدانم که همیشه با توجه به دیدگاه من، استرالیا را به شکل یک خیار ببینید. استرالیا را در ذهن خودتان بزرگ نکنید که همان خیار سالادی میشود که زیاد به درد نمیخورد. همانطور که یک خیار سالادی را نمیشود جلوی مهمان گذاشت اما یک خیار قلمی را میشود جلوی مهمان گذاشت، سطح توقعات خود را از استرالیا پایین آورده و ذهن خودتان را با واقعیات روبرو کنید. در ضمن همانطور که میدانید هر چه خیار بزرگتر و سالادی تر باشد تخمی تر است. (یعنی همان مشکلاتش بیشتر است). با امید اینکه همیشه در تمام مسائل زندگیتان اینچنین رویکردهای متفاوت را در نظر بگیرید. پی نوشت: به دلیل اینکه برای یکی از خوانندگان عزیز سوالی در مورد یکی دیگر از نقاط خیار پیش آمده بود وظیفه خود دیدم که در اینجا توضیح دهم. هر خیاری از نقطه بخصوصی به درخت خیار وصل است که در فرهنگ عامه به ک.و.ن خیار معروف است. من این واژه را در این نگاه دوباره ام به مقوله خیار و ارتباط آن با استرالیا به این شکل میبینم که ک.و.ن خیار مزبور همان سوراخی لایه ازن است که اتفاقاً تطابق معنا هم دارد. همچنان که ک.و.ن خیار تلخ است، سوراخ بودن لایه ازن هم برای مردم استرالیا واقعهء تلخی است که از آن به صورت شایعی سرطان پوست میگیرند. با تشکر از آرش عزیز که تکلیف این قسمت خیار هم در این مقاله حل شد. |
||
|
|
|
|
|
جوجه های پرندگان نمیتوانند پرواز کنند. ولی وقتی که بال در می آورند پرواز را از پدرانشان می آموزند. شما را یادتان هست؟ پرواز پدرانمان شد پرواز 57. شد انقلاب. ما هم میرویم و کودکانمان باید پروازهایشان را در آسمان استرالیا بیاموزند. پدر من ولی پرواز خودش را از پدرانش نیاموخته بود. او خودش پرواز کرد. خودش انقلاب کرد. (علیه اجدادش؟؟) اما به من پرواز به سوی یک آسمان دیگر را می آموزد. به من میگوید اینجا هیچ بالی راحت پرواز نمیکند. کودکانمان. آنجا که رسیدیم باید به کودکانمان پرواز بیاموزیم. به آنان چه پروازی بیاموزیم؟ پرواز به جای بهتر؟ ما که گفتیم آنجا بهترین جاست. ما که هر چه داشتیم آوردیم که در یک آسمان دیگر پرواز کنیم. در یک آسمان بهتر و تمیزتر. برای کودکانمان آسمان بهتری نمیشناسیم. ما میرویم. اما به کودکانمان شاید شاید شاید پرواز به جای بهتر را نیاموختیم. آنان باید بهتر پرواز کردن را بیاموزند. |
||
|
|
|
|
|
مکان: وسط یک پارک دوزاری.
فالگیر: میای فالت بگیرم؟ بیا ببینم چی تو دستت نوشته؟ جوان: آره، بیا فالمو بگیر. اول بگو من الان چیکار دارم میکنم من باور کنم حرفهاتو. فالگیر: خانومت آیلتس داده. جوان: فالگیر: مدارکتونو دادین ACS منتظرین Assess بشین. جوان: فالگیر: میخوای بهت بگم چی میشه؟ جوان: ها؟!!! فالگیر: شما میرین اونجا. خیلی هم موفق میشین. همه راه های شما بازه. اینجا حتی Case Officer شما رو میبینم که آغوشش رو برای شما باز کرده! جوان: خدایـــــــــــی؟؟؟ فالگیر: قربان تو آقا! فقط یه سؤال. اول سپتامبر شد ما هر چی رفتیم تو سایت خبری از تغییرات نشد. شما در جریان نیستی؟ جوان: |
||
|
|
|
|
|
خبرهای خوب و جدید: - استرالیا به جمع کشورهای 1+19 پیوست. رئیس مرکز فدراسیون کشورهای 1+19 گفت: "استرالیا در ابتدا 19 بود، از زمانی که ایرانیها به آنجا مهاجرت کردند شد 20=1+19." - "ما در استرالیا می مانیم". یکی از ایرانیان مشاهده شده در یکی از شهرهای استرالیا با بیان این مطلب گفت: "با اینکه نمی دانیم چه فایده ای برای استرالیا داریم ولی می مانیم". وی افزود: "چینیها و هندیها جای ما را تنگ کرده اند ولی استرالیایی ها با سخاوتمندی جای ما را گشاد کردند!" - جان هاوارد دیروز در جمع خبرنگاران گفت: "تکلیف دانه درشتها باید مشخص شود". وی در پاسخ به یکی از خبرنگاران که پرسیده بود: "چرا؟" چنین گفت: "فقط چینیها و هندیها میتوانند با دانه درشتها در ارتباط باشند" خبرنگار ما توضیح میدهد که: بعضی از چیزها جزو دانه درشتها هستند مثل بادمجان، خیارچنبر و موز. جان هاوارد همچنین در جمع خبرنگاران عنوان کرد که بزودی خبرهای هسته ای دیگری نیز به مردم میدهد. - وزیر امور رفاه حال مهاجرین استرالیا اعلام کرد که به زودی بزرگترین مرکز تهیه و توزیع کله پاچه در سیدنی افتتاح می شود. وی ابراز امیدواری کرد که کلّه هاش حرف نداشته باشد. - "مردم استرالیا تفاوت ایرانیها را با اعراب میدانند" نویسنده سرمقاله مجله Australian Liars اینطور ادامه میدهد: "مردم استرالیا و در رأس آنها اداره مهاجرت استرالیا بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی با مهاجرین ایرانی برخورد میکنند" - به گفته یکی از منابع نزدیک به سایت گاو استرالیا، روند بررسی پرونده ایرانیان با انگلیسیها یکسان است. این منبع که خواست نامش فاش نشود افزود: "تنها تفاوت در زمان بررسی پرونده هاست!" - سرویس خبری ما نمیداند که خبر زیر را خوب ارزیابی کند یا بد، لذا از کلیه خوانندگان محترم تقاضا داریم که اگر متوجه شدید با ما تماس بگیرید. متن خبر به شرح ذیل است: وزارت نفت اسرالیا اعلام کرد: "ما نفت را سر سفره های مردم استرالیا می آوریم." |
||
|
|
|
|
|
دیشب داشتم با یکی از موکلینم صحبت میکردم که به نکته جالبی برخوردم، و گفتم که اون نکته رو در اینجا قید کنم: موکلین بنده یه خانوم و آقایی بودن که میخواستن به استرالیا مهاجرت کنن. اتفاقاً از راه دوری هم اومده بودن که با من صحبت کنن و در مورد چند مسأله ای اونها رو راهنمایی کنم. من هم طبق معمول داشتم باهاشون صحبت میکردم که بی اختیار یاد مسأله ای افتادم که نوشتن اون در اینجا خالی از لطف نیست. اتفاقاً همین الان هم که دارم این مطلب رو مینویسم این قضیه جداً ذهن منو مشغول کرده و من رو به نتایج جالبی میرسونه. خیلی من با موکلینم حال میکنم. از شما عذر میخوام که این عبارت رو بکار میبرم ولی ناگزیرم، چون خیلی دوستشون دارم و جداً بهشون و کارشون احترام میذارم. اونها حوالی ساعت 5 بعد از ظهر از پیشم رفتن ولی من نمیتونستم خودم رو از افکارم خلاص کنم. هیچ وقت هیچ موضوعی این همه من رو گرفتار خودش نکرده بود. آیا باید از خودشون میپرسیدم یا نه؟ نمیدونم. سرتون رو درد نیارم، آخرش فقط به خاطر صمیمیتی که باهاشون احساس میکردم همین امروز صبح براشون زنگ زدم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که سؤالم رو ازشون بپرسم. اگه بدونید چقدر این در و اون در زدم. ولی آخرش سوالی که میخواستم رو ازشون پرسیدم: شما همونهایی نیستین که میخواستن برن استرالیا، بعدش یه عالم من ازشون پول گرفتم، آخرش هم رفتن و یه زنگ هم واسه من نزدن؟ من شما رو قبلاً ندیدم؟ برگی از دفترچه خاطرات وکیلمون بعد از اینکه ایشاالله، بلا به دور، چشم حسود توی تخم مرغ، جز جیگر بگیره هر کی نمیتونه ببینه، به سلامتی رفتیم استرالیا. |
||
|
|
|
|
|
شرایط شما : اولین مرحله: فعلاً منتظر Assess مدارکتان در سازمان مورد نظر هستید (حالا فرض کنید ACS) To Do List: 1. بی خود منتظر نمانید، نتیجه خودش می آید. 2. اگر وکیلی دارید که هیچی، فقط باید آنقدر پول بدهید که در اولین مرحله از مهاجرت پشیمان شوید. ولی اگر وکیل ندارید (شما را به خدا حرف پول را نزنید که مطمئن هستم اندازه ما پول ندادید) آنگاه کمی گرفتاری شما بیشتر است، ولی خوبیش این است که در اولین مرحله از مهاجرت پشیمان می شوید. 3. مسافرت بروید. کشورهای خارجی. افغانستان، عراق، کره شمالی، سوریه، لبنان، فلسطین، بلانسبت اسرائیل جهانخوار. این باعث میشود سرعت بررسی پرونده شما به شدت بالا برود. 4. اگر زن دارید، زیاد با زنتان حرف نزنید. اگر شوهر دارید، زیاد با او صحبت نکنید. اگر هم مجرد هستید هر کاری دلتان خواست بکنید، فقط زیاد حرف نزنید. دلیلش هم واضح است: کلاً زیاد حرف زدن خوب نیست! 5. هر روز صبح یک پرس کله پاچه بخورید. هم دچار پوکی استخوان نمی شوید، هم اینکه دو سال دیگر که انشاالله رسیدید استرالیا، حسرت این چیزها را نمی خورید. 6. با استفاده از بند 5 و بندهای مشابه (از قبیل سیرابی، جیگر، حلیم و . . .) وزن خود را افزایش دهید. مطمئن باشید در دو سالی که پیش رو دارید (که ممکن است به سه سال هم برسد) آنقدر حرص خواهید خورد که دیگر من الهی بمیرم، ممکن است ضعف کنید. 7. تا امید هست، آرزو را بی خیال شوید!!!! 8. مالیات های عقب مانده تان را در ایران بدهید. استرالیا که رسیدید، آنقدر از شما مالیات می گیرند که به سیستم اقتصادی قشنگ حاکم بر ایران ایمان می آورید. 9. هفته ای یک دستمال کاغذی بخرید و انبار کنید. بچه ها می گفتند که در بعضی از ایالتهای استرالیا دستمال کاغذی گران است. تازه خراب هم که نمیشود. (چرا عناد میکنید و حرف گوش نمی دهید؟ من میگویم بخرید شما بخرید) 10. توالت زیاد بروید! آنجا توالت ایرانی ندارند، بعدش حسرت به دل می مانید ها!! 11. اگر کودکی دارید او را به کلاس زبان انگلیسی بفرستید. اگر از الان انگلیسی برایش ملکه نشود، آنجا میرود لهجه قشنگ مردمان گل زیبای هندی و چینی را میگیرد. چون همانطور که میدانید در استرالیا، استرالیایی ها در اقلیتند! 12. اگر لپ تاپ دارید زود به زود آنرا شارژ کنید. مگر بیکارید، باطری اش تمام میشود شما را گرفتار میکند. 13. چند عکس از کانگروهای استرالیایی به در و دیوار خانه تان بیاویزانید. از خر خودمان که خوشگلتر هست، نیست؟ 14. زمانی که سوار ماشین می شوید کمربندتان را بزنید، می گویند مدتی است در استرالیا مُد شده. 15. اگر رانندگی می کنید از الان عادت کنید که با دست چپ دنده را عوض کنید! می خواستید به کانادا مهاجرت کنید. به من چه؟!! 16. اگر عضو بسیج نیستید حتماً عضو شوید. فرم داوطلبین عملیات استشهادی را هم پر کنید. ممکن است در بنیاد شهید استرالیا برای شما کار پیدا شود. 17. کارت سوختتان را به غریبه ها ندهید، هر وقت بنزین اضافه آوردید به من بدهید. |
||
|
|
|
|
|
سلام حمید جان، چطوری عمو؟ تو روز 10 آگوست کجا بودی؟ راستشو بگو! نکنه افتاده بودی توی یه چاله* ای که من همیشه ازش میترسیدم؟ توی اون چاله که بودی چرا ازش بیرون نیومدی؟ چرا همونجا موندی؟ چرا هر چی داشتی انداختی دور؟ یعنی برای بالا اومدن از اون چاله باید همه چیز رو مینداختی دور؟ پس چرا دیگه تیر خلاص زدی به خودت؟ این یعنی کم آوردی حمید؟ آره؟ این معنی رو میده؟ نمی دونم اینو میخونی یا نه. من از حرفهات استفاده کردم. همه جا تعریف کردم. لینک گذاشتم. باور کردم. حالا این تیر خلاصت از کلّه مبارک تو اومد بیرون و با اینکه کلی از زهرشو، فشارشو گرفتی ولی دوباره رفت توی کلّه من. فکر کنم خیلی های دیگه ای که اون بیرون منتظرت بودن توی کلّه مبارک اونها هم رفت. امروز وقتی توی گوگل کلّه ام سرچ میکردم دیدم رفته توی قسمت ناامیدی کلّه ام نشسه تیر خلاصت. هر چی خواستم درش بیارم نشد. . . عمل کردم خودمو . . . خرج کردم کلی . . . این دکتر . . . اون دکتر . . . نشد! آخرین دکتری که رفتم بهم گفت افسوس. کاش حمید خان شما تیر خلاص نمیزد. * چاله در واژگان نا کامل و معمولی و نگران من: زمانی که کسی در اینترنت چیزی مینویسد با هر کلمه شخصیتی در خودش بوجود می آورد. این شخصیت مشخصاً یک شخصیت مجازی است که به دلیل قرارگیری در همین بستر مجازی گونه ای از رفتار را از خودش بروز میدهد که با رفتار وی در زندگی روزمره ممکن است فرق کند یا نه . . . ممکن است از او بسیار دور باشد. در این حالت آن چیزی که مینویسد تطابق درستی با شخصیت واقعی اش ندارد. به بیان دیگر با فاصله گرفتن از خویش، شخصیت جدید مجازی اش را از چیزهایی پر میکند که یا خود از آنها بی بهره است و یا در شرایطی خاص از داشتن آنها به نوعی بیزار است . . . ممکن است بسیار به او نزدیک باشد. در این حالت او هزینه بیشتری برای نشان دادن خود واقعی اش نشان میدهد. به دلیل نوع این رسانه (اینترنت) و گونه گونی مسائل رساندن واقعیت شخص سخت تر است. در بدترین حالت هیچکس هیچکس را نمی شناسد و همه فقط به دنبال شاید قطره ای – شاید دریایی – از اطلاعات سرک میکشند، بنابراین وقت چندانی برای او نمی گذارند تا بتواند خودش را به آنها درست نشان دهد. هر کسی تکه ای یا قسمتی از نوشته ها یا ارجاعها و یا لینکها و عکسها را میبیند و برداشت خودش را میکند و از همینجا چاله شکل میگیرد. وی هزینه میکند. وقت صرف میکند. اطلاعات جمع آوری میکند. ولی با لحظه ای، آنی، کلمه ای به این چاله در می افتد. برای جلوگیری از سوء برداشت های پیش آمده وقت میگذارد و به نتیجه نمیرسد. مثل نویسنده کتابی که کتابش (شاید کتاب پر فروشش) مورد سوء برداشت شده ولی هیچ گونه ای نمی تواند خواننده را متقاعد کند. چون میداند که خوانده اش شاید ننشیند که حرفش را گوش کند و احیاناً قبول کند. چون میداند که خواننده اش گذری است و بند نمی شود. چون میداند که خوانندهاش پیمان نانوشته ای با او امضاء نکرده. نمیتواند فلسفه اش را به او ثابت کند. فلسفه اش را از نوشتن آن کتاب. فلسفه ای که برای خودش خیلی مهم بوده ولی کسی آنرا درک نکرده. - این چاله بسیار گود است. چاله ای مجازی که دوست و دشمن نمیشناسد. وقتی در آن افتادی آنقدر خسته می شوی که تیر خلاص خود را میزنی .. . . . افسوس.
|
||
|
|
|
|
|
در حقیقت سابقه کار دانشجویی نمیتونه تمام وقت باشه. چون تو دانشگاه میری و نمیتونی تمام وقت جایی کار کنی. ولی تو اگه بتونی یه جوری بهشون ثابت کنی که در زمان دانشجوییت میتونستی جیم شی و 38 ساعت در هفته کار کنی اون وقت Ok, Never mind. البته ذکر این نکته لازمه که این جسارت رو فقط یه وکیل میتونه داشته باشه که راحت بهت میگه میشه. این هم از مزایای وکیل داشتنه البته. خلاصه، درسته که برای MODL شدن فقط 4 سال لازمه، اما خوب یه خورده شک برانگیزه که خانم دانشجویی چطوری پله های ترقی رو اینجوری طی کرده که زود MODL شده. حالا بحث اینها نیست. مهم اینه که الان که دارم مینویسم (جداً تا همین الان) جور کردن سابقه کار واسه ما طول کشید ولی به سلامتی امروز میفرستم واسه وکیلمون و اون هم میفرسته واسه ACS و بعدش هم ویزا میاد و . . . . راستی بلیط First Class کسی سراغ نداره. |
||
|
|
|
|
|
از همه طرفدارهای پر و پا قرص (فکر کنم قرصش استامینوفن بود) و عاشقان سینه چاک (شما فکرهای بد نکنید) معذرت میخوام. در این وقفه طولانی که در حقیقت گذار بین ما و بخش Calibrization وجود پر فیض ما بود من شرمنده گروه کثیری از ملت همیشه در صحنه (سیاوش نه! خود صحنه! نه اون صحنه!) شدم. درسته که حتی خانوم جان ما هم خبری از این دریچه فضای سایبر نگرفت ولی من خودم مطمئنم که خیلی ها از جمله خودم ناراحت شدند و کله خود را به زمین سفت کوبیدند و سپس درمانش کردند. دیگه چرت و پرت بسه. نه؟؟؟ کارت سوخت ما سوخت. چند پیغام کارتی: 1. کارت خود را در کنار موبایل یا وسایل الکترونیک یا هر چیزی تو این مایه ها حتی برای یه دقیقه نذارین. 2. گرما پدر و مادر و جد کارت سوخت را در آورده و سپس به سراغ شما می آید. 3. کارت را کنار کارتهای دیگر عابر بانکها یا کارت تلفن نذارین. استاد میشه. در پست بعدی سناریوی یه صبحانه برای دو نفر رو ادامه میدم. |
||
|
|
|
|
|
بچه ها میگن با این سه سال سابقه کار بعد از دانشگاه ACS شما رو Assess نمیکنه. احتمالش هم خیلی بالاست که درست بگن. جالبه. ببین استرالیا با توام: من تمام این دوسالی که به خاطر سابقه کار باید صبر کنم مینویسم. تو نمیتونی رفتنم رو، آرزوهامو از من بگیری. من و همسرم میخوایم بیایم اونجا و میایم. تموم شد. من مینویسم. فکر میکنم. برنامه ریزی میکنم. فکر نکنی خسته میشیم. هیچ وقت. خسته ات میکنیم. دعا کنید واسمون فعلا تا پست بعدی. |
||
|
|
|
|
|
شبِ تاریکیه. هوا خیلی سرده. شما که روبرو رو نگاه میکنین فقط نزدیک 100 متر رو میبینین. مشخصاً مقصد رو نمیبینید. ولی 14 الی 15 ساعت رانندگی میکنید و آخرش هم میرسید به مقصد. درسته؟ با همون دید 100 متری. درسته؟ داریم میریم استرالیا. مقصد رو میدونیم. هر بار یه ذره از راه برامون روشن میشه. راه طولانیه. یه بار یه مصاحبه با وکیل. یه بار یه نامه. یه EMail. یه تلفن. یهو Case Officer. یهو Medical. ویزا. بلیط. برو خدا به همراهت . . . . . . . . خودمونو سرگرم این راه کنیم. حالشو ببریم. |
||
|
|
|
|
|
شب. ساعت 10:40 . داخلی. نور معمولی. سر و صدای بچه ها و تلویزیون. چند نفر پشت یک کامپیوتر. M: صدا می آد؟ SH صدای منو داری؟ A صداتو میشنوم. B: بهش بگو حرف بزنه. بگو یه خورده میکروفون رو دور کنه از دهنش. اه رفت . . . A (مردی که صدایش از Speaker کامپیوتر شنیده میشود): ص . . . . . داتو می . . . . شنوم. Go on. خوبی؟ مهدی1: هیچ کی نیومده. تو که خوب تبلیغات کردی واسه این کنفرانس. آرش: نمیدو .. . . . . . نم. صدا می . . . . آد؟ همین دو نفریم؟ شب. ساعت 11:40 . داخلی. نور معمولی. سر و صدای بچه ها و تلویزیون. چند نفر پشت یک کامپیوتر. M مشغول توضیح دادن تکنیکهایی در مورد انگلیسی است. هر از چند گاهی در صفحه مانیتور یکی از پنج ID موجود Off میشوند و دوباره وصل میشوند. بر روی مانیتور نشان داده میشود که یک نفر صدایش وصل نمیشود. B رو به P: همش بچه ها قطع و وصل میشن. اینجوری فایده نداره. آرش: من یه سو . . . . . .ال دارم. . . . . صدا . . . .م. . . . . . . شب. لوکیشن تغییر میکند. شهرکی در ملبورن. ساعت 10:40 . داخلی. نور معمولی. مهدی 1 پشت کامپیوتر. در مونیتور کامپیوتر نزدیک به 30 Id نمایش داده میشود. و جلوی هر کدام آنها پیغام OK. M: Thanks every one. I have gathered some points about listening and speaking and . . . |
||
|
|
|
|
|
- چند روز دیگه اسباب کشی داریم (چند روز دیگه؟). ببین امروز که اسباب کشی نداریم. چرا هول ورت داشته. بذار اسباب کشی کنی. تازه اول گرفتاریته. این همه اسباب و وسایلو تو کدوم کامیون میخوای جاشون بدی. تازه یادم نبود. هیچ کدومشون رو هم که نمیتونی ببری غیر از یکی دوتا چمدون. : بحث وسایل نیست. خونه ام. خونه الانم. اینو میذارم میرم. - عادت میکنی نترس. بالاخره اونجا هم یه خونه است دیگه. (خیلی فرق داره؟). از اینجا شاید بهتر باشه. حداقل بزرگتره. به شهر نزدیکتره. تمیزتره. همسایه های بهتری داری. ببین یه سوال دارم ازت. : بگو حالا . . . - مگه خودت نمیخواستی بری. هر دومون میخواستیم. چی شده؟ جا زدی؟ : نخیر. همین الان هم میخوام برم. بزرگترین آرزومون بود. خودت که میدونی. - چی شده؟ گیر کردی اینجا؟ نمیتونی در بیای؟ : نه. ببین حرف تو دهنم نذار. دل میکنم. هر چی بشه دل میکنم. - رسیدیم به دُمِش. : میفهمم. چی کارش کنم. استرس دارم. - میفهمم. میفهمم. بیا بقیه وسایلو جمع کنیم. |
||
|
|
|
|
|
شما با گرفتن وکیل برای مهاجرت به بلاد کانگروها از مواهب زیر برخوردار خواهید شد:
1. تمام کارهای سخت و طاقت فرسا رو خودش انجام میده، و شما در پایان داستان رستگار خواهید شد. 2. مقدار قابل توجه (شاید هم ناقابلی) از پول بیزبان را هزینه این تنبلی خود خواهید کرد و به این ترتیب از اینکه به این قشر مستضعف کمک نموده اید در پوست خود میترکید. 3. طبق نتایج به عمل آمده پرونده هایی که از طرف یک وکیل معتبر و دارای کد در کانون وکلای مهاجرت، به اداره مهاجرت استرالیا برسد سریعتر و با اطمینان بیشتری بررسی میشود. در این لحظه شما 60 تان خبردار میشود که کاسه ای را به نیم کاسه ای وصل کرده اند. (البته حق دارن این کارو بکنن، چون خیل عظیمی از پرونده هایی که مشکل دارن و ناقصن واسشون میاد که دیگه الهی براشون بمیرم خسته شدن) 4. به محل کاری که معرفی میکنید کمتر گیر داده و کلا به پرونده شما کمتر گیر داده و حتما اگه وکیل نگیرید گیر داده و اگر محل کار دروغی باشد دیگر خیلی گیر داده و شاید به . . . هم گیر داده. نه؟ 5. اگر وکلای گل مدارک را درست از مشتری ها تحویل نگیرند دهن خودشان مورد صلوات است و با سه امتیاز منفی دیگر نمیتوانند بازی را ادامه دهند و Game Over. حتی اگر . . . هم بروند فایده ای ندارد و حتما باید . . . خودشان را عوض کنند. (از کانون وکلا با من تماس گرفتن التماس کردن، من کلماتی را به سلیقه خویش حذف نموده و . . . نمودم 6. من خسته شده و دیگر دلیل نمی آورم. اگه پولش و وقتش و حالش را ندارید این مطلب را خوانده و به دلیل ششم که رسیدید این پست را از ابتدا بخوانید. |
||
|
|
|
|
|
فرض میکنیم از امروز یک ماه به یه امتحان مونده، حالا هر چی. فکر میکنید چرا خیلیهامون درس نمیخونیم. برداشت من اینه: اون موقع که میخوایم درس بخونیم خوب بالاخره یه خورده سخته. در ضمن مشخصا این سختیش چون مال همون موقع است ملموسه و نزدیک و اولین چیزیه که به فکرمون میرسه. اما اون سختیی که از شکست خوردن توی اون امتحان زنبور (نه. . . معذرت میخوام. . . مذبور) به آدمیزاد دست میده زیاد ملموس نیست، چون نزدیک نیست. همونطوری که طعم موفقیتی که بعد یه امتحان خوب احساس خواهی کرد اونقدر شیرین نشده به کاممون. حالا یه کفه ترازو اون شیرینی رو داریم و اینور این تلخی رو. تنها کاری که باید بکنیم اینه که ترازو رو یه حالی بهش بدیم. ما همیشه (مصداق عقلمون به چشمونه) اونی که نزدیکتر هست رو میبینیم. وقتی خیلی سطی اون سختی مقطعی درس خوندن رو با شیرینی یه نمره توپ مقایسه میکنیم به اشتباه میافتیم. خیالتونو راحت کنم، همیشه سعی کنید خواب موفقیت ببینید. هر کی هم میگه نخیر باید عمل کرد، درست داره راه رو معرفی نمیکنه. هر چی بیشتر به موفقیت فکر کنید بزرگتر و نزدیکتر میشه. بعدش سختیی که واسه رسیدن بهش میکشیم کوچکتر میشه. رفتن به استرالیا چقدر واستون بزرگه؟ "برای رسیدن به قله ها باید از راه های پرپیچ و خم عبور کنی" |
||
|
|
|
|
|
علي تو خانواده اي زندگي ميکنه که ميشه گفت بد نيست. ببينيد يعني علي اونجا داره زندگي ميکنه ديگه! يعني فقط ميتونه زندگي کنه! حالا کار نداريم. پدر و مادرش تقريبا ميشه گفت که محلش نميذارن. کارهاي خودشونو ميکنن. يه خانواده رو تصور کنيد 10 تا بچه ولي وقتي سر غذا خوردن ميشن بابا ننه هه خودشون ميخورن و به هيچ کدوم نميدن الا 2 تا بچه (که علي 100% نيست). يکي اوني که انگار خيلي دوسش دارن، هميشه حواسشون هست و اون يکي اوني که زورش از همه بيشتره، هيچ کي نميتونه بهش حرف بزنه. علي ما خودش بايد يه جايي واسه خودش پيدا کنه بخوابه. اگه پيدا کرد که خوش بحالش، تازه اگر هم پيدا کرد ضمانتي نيست که هميشه مال خودش باشه، يا از دستش ميده يا اينکه بابا ايناش ازش ميگيرن و دودستي ميدن به اون دو تا. اصلا يکي دوتايي از بچه ها فقط ميتونن جا داشته باشن که بخوابن (غير از اون دو تاي اصلی) اين قضيه سر غذا هم هست. عجيبه واستون. نه؟ آخه غذا که دیگه همه باید توی خانواده بخورن، ولی اینطوری نیست، خیلی سخته ببینی یه بچه ای میخوره خودت وایسی نگاه کنی. اینه حکایت علی آقای ما. واسه همین چیزاست که علی میخواد بره از این خانواده. میخواد بره یه خانواده غریبه. شما اگه جاش بودین چیکار میکردین؟ حاظر میشدین این ریسکو بکنین برین یه جایی که نمیشناسین؟ یه جایی که نمیشناسنتون؟ یه جایی که تازه باید جا وا کنی؟ تازه آدم حسابت کنن؟ آخه علی، هیچ جا خونه خودت نمیشه. هر چی هم بدت بیاد. میری اونجا تنها میشیا. اینجا چقدر تنهایی؟ |
||
|
|
|
|
|
Mr. One از وقتی که متولد شده گرفتاریهای زیادی داشته. مجبور بوده EMail های زیادی رو چک کنه. در عین حال از همون اول کار تن داده به یه سری ارتباطات که اگه پای صحبتش بشینی نه زیاد ردشون میکنه و نه خودش خیلی هم راضیه. به هر حال Mr. One توسط کسی به این دنیا (کدوم دنیا؟!!! حالا میگم - توی حرفهام اگه اسمشو بشه گذاشت حرف سعی نمیکنم همه چیز رو لو ندم. خیلی محتاطم و در عین حال جسور. چطوری؟ خیلی ساده. خیلی از خودم نمیگم بنابراین محتاطم، و خیلی حرفهایی که خطرناکه یا حساسه میگم که جسارت میخواد و البته به دلیل محیطی که توش هستم جسارتش رو هم دارم. - گاهی وقتها Mr. Two به دادم میرسه. خوب یه موقع هایی اعتباری که من با نام Mr. One کسب کردم رو نمیشه همینجوری حراجش کنم. به هر حال روشها زیاده! - اونی که باید باشم نیستم. در عین حالی که میتونم دقیقا همون مارمولکی باشم که هستم. - اوه، از Mr. Anonymous خیلی متشکرم. خیلی بهم کمک میکنه. ولی اونم اعجوبه ایست. اونهایی که من نیستم اون هست و اونهایی که من هستم اون نیست. کاش اینو نمیگفتم ولی خیلی میخوامش. حالا شما خودتون برداشت کنید. با چه موجودی طرفید. موجودی که میتونه هر کسی باشه. هر جایی بره. حتی هر جایی بره و اسم خودشو ثبت کنه. بعضی جاها خودشو جای کس دیگه ای جا بزنه. اونی باشه که نمیتونه و یا حتی نمیخواد و . . . دوسش دارین؟ Mr One رو میگم. ام م م م م ، راستی یادم رفته بود بگم. شما هر کدومتون میتونید Mr. One باشید. مطمئنم هستید. یا میخواهید باشد. یا بودید. یا . . . |
||
|
|
|
|
|
ملت، من فیلم دوست دارم. میخوام چهار تا فیلم خوب روز و ببینم. چند روش خودم پیدا کردم که براتون مینویسم شاید بدردتون بخوره:
1. از Channel 2 میشه فیلم دید خوبیش اینه که علاوه بر اینکه اینگلیسی ات تقویت میشه عربی هم یاد میگیری چون تا نصف صفحه عربی مینویسه در عین حال به واسطه انواع و اقسام تبلیغات تو رو مورد عنایت قرار میده. 2. کانال دیگه ای پیدا نمیکنی، بیخود نگرد، آلمانی راستی بلدی؟ نه؟ من هم بلد نیستم. 3. چند تا کانال اسمشو نبر داشتیم خوب مشخصا الان دیگه نداریم. (خدا بیامرزها فیلمهای خوبی میدادن، بدون زیر نویس، بدون تبلیغات، بدون حتی اسم و آرم کانال، خوب الان دیگه آدم شدن فقط صفحه سیاه نشون میدن) - چه دوران طلایی داشتیم، یه فیلم رو صد بار میدیدیم - 4. یکی رو پیدا میکنی تو خیابون بساط میکنه، جداً فیلمهای بیستی میاره، بعدش یا اون از اونجا میره، یا تو از اون شهر میری، یا اونو میگیرن یا فیلمهای کلوپ میاره و در بهترین حالت دیگه خودش فیلم نمیاره. 5. میری سینما، هزینه میکنی، فیلم چرت میبینی. 6. نمیری سینما، کمتر هزینه میکنی، همون فیلم چرت رو با کیفیت پایین میبینی. 7. از اینترنت میتونی دانلود کنی، هیچ مشکلی هم نداره. فیلمهای روز با کیفیتهای بد و بعضا مناسب و گاهی عالی. حتی DVD فیلم هم هست واسه دانلود. تنها مشکل اینجاست که بدلیل سرعت پایین اینترنت کله مبارک را ممکن است به مانیتور بکوبی و بیناییتو از دست بدی، بعدش دیگه نتونی فیلمی رو که امروز شروع کردی به دانلودش یک ماهه دیگه ممکنه تموم شه رو ببینی. 8. پاشی بری استرالیا ور دل حمید فیلم روز رو توی سینماهای اونجا با تپل ترین کیفیت ممکن ببینی. |
||
|
|
|
|
|
آخرش صدات در اومد؟ آخرش نتونستی دندون رو جیگرت بذاری؟ درسته تو رو به زور آوردم اینجا ولی من که از اول بدیهای اینجا رو بهت گفته بودم. نگفته بودم؟ نگفته بودم اینجا این مشکلاتو داره: اگه شانس بیاری یه کار خوب با درآمد نسبتا مناسب میتونی پیدا کنی. درآمد مناسب نسبت به هزینه ها. امنیت اجتماعی. امنیت اقتصادی. چه میدونم؟ تفریح آخر هفته میتونی بری واسه خودت راحت باشی. کسی کار به کار آدم نداره. یه ماشین بیست میتونی بخری حالشو ببری با پولی که اصلا فکرشم نمیکنی. نگرانی خورد و خوراکتو دیگه نداری و یه عالم مشکلات دیگه.
خوب من که اینها رو از اول گفته بودم. گفته بودم ما اینجا این مشکلات رو خواهیم داشت. چطور یادت رفت؟ حالا الان منو به خاطرشون بازخواست میکنی؟ عوضش خدایی این خوبیها رو نداره؟ ببین مثلا: مشکل زبون مشکل بزرگیه. اون اوایل خیلی از حرفهاشونو نمیفهمیم و نمیتونیم حرفهامونو خوب حالی کنیم، روابط اجتماعیمون خیلی کند پیش میره، نمیتونیم اونیو که هستیم بهشون ثابت کنیم. یه موقعهایی خیلی احساس دلتنگی و از همه مهمتر احساس بی پشتیبانی میکنیم. ببین دیگه چی میخوای به این خوبی؟ خیلی از خوابهایی که میدیدی اینجا تعبیر نمیشه. یه سری چیزهایی که میخواستی بهشون نمیرسی. اون اوایل زیاد حسابت نمیکنن. خیلی باید پول خرج کنی. خیلی غذاها اینجا نیست و خیلی از غذاهایی که هست رو نمیتونی بپذیری و یه عالم چیزهای جالب دیگه. نباید اینجا جام میذاشتی. نباید اینجا با این حرفهات تنهام میذاشتی. من به تو نیاز دارم. به دلگرمیت. دوست دارم.
|
||
|
|
|
|
|
در ادامه سناریویی که حمید توی سایت انگلیسی اش نوشته:
یه فلانی داشتیم فامیل بهمان جان خودمان. تازه کامپیوتر خریده بودن در ادامه اینکه خوب بالاخره باید کامپیوتر داشته باشن دیگه. میشه مگه؟ منم که متخصص کامپیوتر در تمام اقصی نقاط فامیل، فکر کنم قبل از اینکه ویندوز واسه اش نصب کنم Yahoo Massenger نصب کردم. خوب اون بنده خدا هم همینو میخواست. ما EMail درست میکنیم که چت کنیم. کارت میخریم که چت کنیم. جالبه که وبلاگ میزنیم که دیگه حداقل چت نکنیم. یه وبلاگو (اول بگم خیلی خیلی اتفاقی!!!!) میخوندم یه سری جفنگیات نوشته بود گفته بود تو رو خدا بخونین نظر بدین، آخرش هم نوشته بود از چت کردن که بهتره! علت اقبال خیلی از وبلاگها تو ایران -حالا در هر موردی- اینه که سیستم ما "هلو بیا تو گلوئه". یکی دیگه بره چهار تا Search کنه ما حالشو ببریم. گشتن دنبال اطلاعات و منابع درآوردن خیلی سخته واسمون. مکاتبه کردن که قربونش برم. البته بگم: این تقریبا قانونه که توی روابط عمومی خیلی از اداره و سازمانها و شرکتها EMail چک کردن یعنی فقط خوندنشون (خوشبینانه)، جواب دادن یعنی از مغزت بخوای هزینه کنی، مگه همین یه ذره رو از سر راه آوردیم که بخوایم هزینه کنیم. در صورتیکه میتونن جواب بدن، ارتباط داشته باشن، انگار یه چیزی از یکی بگیری هیچی هم بهش ندی! خیلی میتوانیم در این باب چانه درازی کنیم. ولی نمیکنیم!!! |
||
|
|
|
|
|
من: به به اصغر آقا. خیلی مخلصیم. چرا دم در واستادی. بده. بیا تو.
اصغر آقا: نه نمیام تو همین دم در خوبه. اینجا واستادم ولی میدونم تو خونه تون چه خبره کی میاد کی میره. تو فکر کن یه مدل دوربین گذاشتم همه چی رو میبینم. خودتون حواستون باشه چیکار میکنین. ----- من: به به اصغر آقا. چرا هنوز دم دری. خوب یا بیا تو یا . . . اصغر آقا: از اینجا مواظبم هر کی اومد تو چکش میکنم. نگران نباش من با تشخیص خودم هر کیو خواستم راه میدم. تو آسوده باش. من: هستم! فعلاْ! ----- من: به به اصغر آقا. چرا هیچ کیو راه نمیدی؟ چیکار میکنی؟ اصغر آقا: من زندگیتو یه جورایی نگهداری میکنم. تو برنامه ام هست که بیام توی اتاقت. ناراحت نشیا ولی تو خیلی چیزها رو نمیدونی. من: فکر کنم داری به زندگی من مثل فیل. تِر. میزنی . . . |
||